تبليغاتX
برگهای پاییزی

برگهای پاییزی

عشق را دریاب و خود را واگذار×××تا بیابی جان نو خورشیدوار

شروع مجدد

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض میکنم خدمت دوستای گل و کمی بی معرفت  خودم

تولد امام رضا رو به همتون تبریک میگم.

من از امروز دوباره وبلاگ مینویسم البته مطمئنا به خاطره درسام مثل قبل نمیتونم بیام.کم میام ولی حتما میام.

یه لحظه صبر کنید ببینم

خب خب خب حالا که من یکمی مشکل دارم و نمیتونم بیام توی نت شما هم نباید بهم سر بزنید؟؟

زود جواب منو بدید؟؟؟

هااااااااااااااااااااااااا

میخواین الان یکی یکی اسم ببرم که کیا اصلا بهم سر نزدن؟؟؟؟؟؟

خب این بحث ها رو ولش،احوالتون چطوره؟؟؟؟

البته منم به شما چندتا معزرت خواهی بدهکارم.

از این بابت که خیلی وقته نتونستم بیام نت و به وبلاگ هاتون سر بزنم.

و از بابت او آپ که دوستم میلاد نوشت همک معزرت خواهی میکنم.میلاد یکم آب و تابش رو زیاد کرده بود.البته بعید میدونم خیلیهاتون اون آپ رو خونده باشین.

خب دیگه زیاد حرفیدم.

بریم چندتا شعر بخونیم.

با یه شعر از حافظ میریم سراغ آپ اصلی

خوشست خلوت اگر یار یار من باشد***نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم***که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا   که در  حریم  وصال  ***رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد


من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو

 

سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو

 

تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم

 

آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو

 

من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام

 

یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو

 

پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد

 

هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو

 

گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم

 

من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟

 

سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام

 

من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟

 

حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین

 

جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو

 

من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام

 

اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو                                                على انسانى
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کنار سفره که بودیم حرف مشهد شـد

 

وزید بوی خراسان و ناگـهان رد شد

 

دوباره یـاد غریب آشـنا و شـوق حرم

 

و سیل اشک که پشت پلکها سد شد

 

و دخترم که به دل حسرت زیارت داشت

 

درست هم نظر مرتضـی و احمـد شد

 

دو سـال هست که تو قـول داده ای بابا

 

بـرای مـا که نـرفتیم واقعـآ بـد شد

 

تمام بودنـم آوار شـد و یـک لحظــه

 

زمان برای عبور از خـودش مردد شد

 

دو روز بـعد بلیـط و شـروع یک پروار

 

کبوترانـه دلـم بـی قـرار گنبـد شد

 

قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت

 

و ایستگاه که سرشار بـوق ممتد شد

 

و چند ساعت دیـگر به صحـن آزادی

 

نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد                                                        سکات قزوينى

منبع:http://moheban-mostafa.epage.ir/fa/module.content_Page.23.html


+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 17:55  توسط عاشق پاییزی  | 

عاشق پاییزی

سلام به همه ی دوستای گلم

اول از همه رسیدن به ماه مهر و فصل پاییزه زیبا رو بهتون تبریک میگم/

بعد از تبریک باید از خیلی ها معزرت بخوام که برای تولدم نتونستم توی وب خوشون دعوتشون کنم.

ولی بخدا اونروز خیلی توی کافی نت نشستم و سیستم هم خیلی سرعت داغونی داشت.وب خیلی هم باز کردم ولی ارور میداد.یا باز میکرد ولی توی نظرات نمیرفت.

از این بابت خیلی شرمندم.

بعد از اون هم دیگه زیاد نتونستم بیام نت.راستش رو بخواین بخاطره یه سری مشکلاتی که دارم نمیتونم بیام.

واسم دعا کنین

بازم پیشم بیاین

منم هرچقدر بتونم زود به زود میام نت.

مواظب خودتون باشین

منتظره همتون هستم

در پناهه حق

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 21:22  توسط عاشق پاییزی 

تولدم مبارک

سلام سلام سلام

سلام به همه ی دوستای گله خودم.به همه ی شما عزیزان

بچه ها اگه گفتین امروز چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۳۰/۶/۱۳۸۸

واااااااااااا

یعنی نمیدونین امروز چه روزیه؟؟؟

خب معلومه دیگه امروز تولد منه دیگه

البته من متولد ۱۱مهر هستم و بخاطره اینکه بتونم زودتر برم مدرسه تاریخ تولد منو امروز گرفتن.

خب یعنی حالا نمیخواین تبریک بگین

خب از آبجی مهربان هم بخاطره اینکه اولین کسی بود که بهم تبریک گفت هم ممنونم.آبجی شعرت خیلی قشنگ بود که نوشته بودی برام.ازت ممنونم که برام تولد گرفتی.

بچه ها این شعریه که آبجی مهربان برای تولد من گفته:

تولدت دنیا باید بخنده

 بهارتوست عشق بایدبخنده

اسمون تولدت ستاره بارون میشه

دریا پراز ماهی های قشنگ و رنگارنگ میشه

یه اسمون یه کهکشون تولدت میخوان بیان

دنیا دیگه توی خودش تنهایی رو شکست داده

دنیا دیگه کم نداره زندگی رو بهش داده

اسمون داره به خاطرت باروناشو شاپاش میده

زمین انگورو ببین به خاطرتولدت انگوراشو به خاک میده

دنیا ببین شادیاشوباهمه قسمت میکنه

اسمون وببین به خاطرت زمین و سیراب میکنه

اسمون و زمین و خاک به خاطرت جشن میگیرن

من چی کنم ،تاابد درحسرت دیدن توفقط منم که میمیرم

اهای کویر تولد گل منه تو نمیخوای جشن بگیری

تو نمیخوای به خاطرتولدش چیزی هدیه بگیری

شاید توهم مثل منی امید دیدن نداری

دلت میخواد جشن بگیری صاحب مجلس نداری

آبجی واقعا ممنون از این همه لطفت.

خب حالا بریم سراغ جشن تولد.

کادو رو که یادتون نرفته؟؟؟؟

من کادووووووووووووووووووووووووو میخواااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممم

البته ۱۱مهر هم میخوام

بریم توی جشن


                                              

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

خوش اومدین خوش اومدین.

کجااااااااااااااااااااا

بابا کیک برای آخر مراسم هستش.

الان بیاین این سمت

بیاین آهنگ رو گوش بدین.

تو کف آهنگ موندینا

این خانم کوچولو گفته من حتما باید بیام برقصم

منم با اجازتون گفتم خب بیا

یکم هم رقص اینو نگاه کنین

خب نوبت میرسه به گروه سرود

 

رقاصاشووووووووو

وای که اینا چقده میرقصن

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

خب خب خب حالا کادوها رو بدین بیاد

تصوير اصلي را ببينيد

بقیه چرا کادو نیاوردن

زود زود زود کادوهاتون رو بهم بدین

حالا

حالا

حالا اگه گفتین نوبت چیه؟؟؟؟

ببببببببببببله

نوبت کیکه دیگه

سايت منبع : wWw.HRF63.Blogfa.Com

به به میبینین چه کیک گرفتم؟؟؟

 

خب خب خب اینم از جشن تولد من.

عید فطر رو هم به همه تبریک میگم.

از آبجی ستاره هم بخاطره اینکه بعد از مهربان اولین کسی بود که بهم تبریک گفت خیلی خیلی ممنون.خیلی خوشحالم کردی آبجی.

با اجازه ما دیگه رفع زحمت کنیم.امیدوارم توی جشن امروز به همتون خوش گزشته باشه.

بازم بیاین پیشم

همیشه منتظرتونم و دوستون دارم.

آرزومند بهترین آرزوها برای شما

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 12:30  توسط عاشق پاییزی  | 

خیلی خیلی شرمنده

در زیر کتابت همه کس نام نویسند

             من گم شده ی عشق توام نام ندارم

 

سلام به همه ی دوستای عزیزم

بخشید توروخدا

بابت همه چی

از دیر اومدن و کم سر زدن و نظر ندادن و دیر آپ کردن گرفته تا آخر

خلاصه ببخشید دیگه

ایشالله که بتونم جبران کنم

راستی  راستی راستی

نماز روزه هاتون قبول باشه.موقع سحر و افطار و دعا منو یادتون نره؟؟؟؟؟

آهااااااااااااا

جاتون خالی چندروز رفته بودم مشهد.البته به یاده همه بودم .اینکه میگم همه اغراق نیستا.همه رو به اسم دعا کردم هرکی که توی اون لحطه از بچه های وبلاگ به یادم بود واسش دعا کردم.البته امیدوارم که کسی جا نمونده باشه.

خب برین بخونین شعرهای اینبارمو که از احمد شاملو هستش.


افق روشن

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.

روزي كه كمترين سرود

بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري ست.

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه

نبرم.

روزي كه هر لب ترانه ئيست

تا كمترين سرود، بوسه باشد.

روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي

و مهرباني با زيبائي يكسان شود.

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل

افسانه ئيست

و قلب

براي زندگي بس است.

و من آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي

كه ديگر

نباشم.

شاملو


باغ آيينه

چراغي به دستم، چراغي در
برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.
گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر
شده را
روشن مي كند.

فريادهاي عاصي آذرخش -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها،
آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو
تنهائي -
[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
من برمي خيزم!
چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.

شاملو


مرثيه

به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه
آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.
پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -
و ما همچنان
 دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...

شاملو


فراغي

چه بي تابه مي خواهمت اي دوريت
آزمون تلخ زنده به گوري!
چه بي تابه تو را طلب مي كنم!
بر پشت ِ سمندي
گوئي
نوزين
كه قرارش نيست.
و فاصله
تجربه ئي بيهوده است.
بوي پيرهنت،
اين جا
و اكنون. ـ
كوه ها در فاصله
سردند.
دست
در كوپه وبستر
حضور مانوس ِ دست تو را مي جويد،
و به راه انديشيدن
ياس را
رج مي زند
بي نجواي ِ انگشتانت
فقط.-
و جهان از هر سلامي خالي است

شاملو


ببخشید اگه کمه یا اگه زیاده

موفق باشین هممممممممه ی شما دوستان گللم

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 17:33  توسط عاشق پاییزی  | 

ببخشید

سلام سلام سلام

ببخشید ببخشید ببخشید

الان یه هفته بود که اصلا نیومدم توی وبلاگ

خواهشا کسی از اینکه سر نزدم ناراحت نشه

همین روز ها آپ میکنم

منتظر باشین

فعلا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 12:40  توسط عاشق پاییزی 

تاخیرم رو ببخشید

 به نام آنکه عشق را آفرید

 

سلام به همه ی دوستای گلم

ببخشید که آپ کردنم خیلی طول کشیده.

خب ببخشید دیگه 

مرسی که بخشیدین

خب با اجازتون زیاد حرف نزنم و بریم سراغ آپ

البته اعیاد شعبیانیه رو بهتون تبریک میگم.ایشالله همیشه خوش باشین و رنگ غم و غصه رو نبینین.

یه توضیحی هم در مورد این چت رومی که گزاشتم توی وبلاگ...

خب توضیحی ندارمچت روم هستش دیگه میشه باهاش چت کرد.امتحانش کنین چیز جالبی هستش من یبار باهاش چت کردم

آهااااااااا

تا یادم نرفته بگم.این نامه ای از سوی خدا رو از وبلاگ شور عشق گرفتم.نوشته ی خودشه و مقام هم آورده.به نظر من که خیلی قشنگه.امیدوارم نظر شما هم باشه.

میتونین از توی پیوندها برین و وبلاگش رو بخونین شماره ی ۷۵ هستش.

اصلا برای راحتی کارتون

این لینک وبلاگشه

http://www.shoreeshgh.blogfa.com/

پیشنهاد من اینه که حتما بخونین


 

نامه اي از سوي خداوند :

اين نامه را برايت نوشتم تا بگويم اي بنده ي خوبم ، روزي كه به سوي زمين فرستادمت از غم دوري من گريه مي كردي با اين كه به تو وعده داده بودم كه دوباره پيش من برخواهي گشت پس چرا تو كه آنقدر دوستم داشتي ديگر يادم نمي كني ، ديگر دوستم نداري ؟ ديگر دلت برايم تنگ نمي شود ؟ چون چند وقتي است كه با من خلوت نكردي عيبي ندارد من هنوز هم عاشقانه دوستت دارم ، و دلم براي لحظاتي كه با من خلوت مي كردي تنگ شده است با اين كه هميشه همراهت هستم و تمام حرف هايي كه با ديگران مي زني را مي شنوم ، اما دوست دارم كه با من هم حرف بزني  چون دوستت دارم چند وقتي است نشانه هايي كه نشانت مي دهم را نمي بيني ، با شنيدن صداي بلبل ها ياد من نمي افتي با شنيدن صداي اذان ياد نماز نمي افتي با شنيدن صداي خرد شدن برگ ها در زير پايت ياد اين نمي افتي كه بالاخره  پاييز زندگي تو هم فرا خواهد رسيد و روزي مانند اين برگ ها از روي شاخه ي زندگي فرو خواهي افتاد و به نزدم بازخواهي گشت  چند وقتي است با ديدن كودكان يا پاكي ام نمي افتي و با ديدن آسمان از عظمتم در حيرت نمي ماني با ديدن گل ها از لطافتم ياد نمي كني  و با ديدن... پس برايت نوشتم تا بگويم : هرگاه حس كردي كه هيچ كس را نداري ، هر گاه احساس كردي كه هيچ دستي براي در آغوش گرفتن تو باز نيستبدان كه دست هاي من هميشه براي در آغوش گرفتن تو باز هستند هرگاه احساس كردي  هيچ كس نيست كه هنگام  غم و اندو هت تو را نوازش كند ، بدان كه در آغوش باران هستي ، باران به نوعي دستهاي من است  هرگاه كه ابرو هايت در هم پيچيد و گره خورد و هيچ كس آن ها را برايت باز نكرد ، بدان خورشيد لبخند من است كه سعي مي كند آرام آرام تو را بخندادندو آن گاه كه در جاده ي پر پيچ و خم زندگي نتوانستي از پيچ هاي سخت عبور كني به نماز بايست و هر گاه آنقدر پيچ تند بود كه تو ترسيدي از آن بگذري ، بدان كه من زير پايت ، بالاي سرت و خلاصه هر سو كه تو نگاه كني هستم و هرگز تنهايت نمي گذارم و در كلام آخر مي خواهم بگوييم : هرگاه كه دلت گرفت به آسمان نگاه كن  نمي گويم هميشه ،فقط گاهي كه دلت گرفت به آسمان نگاه كن گاهي كه دلت گرفت به آسمان نگاه كن روي زيبا تر از ماهت را مي بوسم كسي كه عاشقت بود ، هست و خواهد ماند :خدا  

 

 


 

وووووو

حالا برین شعر بخونین دوستای عزیزم.

زحمت این شعرها رو هم الهام خانم کشیدن.(تمام شعرهایی که توی این پست هست رو ایشون زحمتش رو کشیدن)

البته وبلاگ ندارن که بهتون بدم.

ولی از طرف شما ازش تشکر میکنم که اینارو برام میل کردن.

بخونین و نظر رو هم فراموش نکنین.


در گذرگاه زمان
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني ميگذرد
عشق ها ميميرند
رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره ها
که چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده بجا مي ماند

 

دستم را دراز مي کنم
تکه اي از ابر بي باران اميد را
به زير مي آورم
و در آسمان خيال رها مي کنم
تا شايد
دوباره بر كوير خشكيده ي احساس ببارد
و گلهاى عشق

دوباره شکوفا شوند......
هر روز با اين رويا دلخوشم
اما.......
اما مي ترسم
مي ترسم تند باد سرنوشت ابرهاي روياى مرا با
خود ببرد

و كوير احساسم هميشه کوير بماند

 

 

کاش اسمان حرف کویر را میفهمیدواشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد.

کاش واپه حقیقت انقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش نیازی به شهامت نبود.

کاش دلها انقدر خالص بودند که دعا قبل از پایین امدن دستها مستجاب میشد.

کاش شمع حقیقت محبت رادر تقلای بال و پر پروانه می دید واو را باور میکرد.

کاش مهتاب باکوچه های تاریک شب اشنا تر بود.

کاش بهار انقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد.

کاش فریادها انقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست.

 

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

من گمان ميکردم دوستي همچون سروي سرسبز چهار فصلش همه آراستگي است.

من چه مي دانستم هيبت باد زمستان هست

من چه مي دانستم سبزه ميميرد از بي آبي ،سبزه يخ ميزند از سردي دي،

من چه ميدانستم،دل هر کس دل نيست.قلبها از اهن وسنگ است،

قلبها بي خبر از عاطفه اند

 

 

 

برای پریدن وقت بسیار است

اینک جهت پریدن و اوج گرفتن خود را آماده میکنم

چرا که باید هنگام پریدن با بالهای گسترده و احساس سبکی اوج گیرم

تا شاید آسمان مرا در آغوش بپذیرد

آینده ام را در آسمان می بینم

اگر به زندگی و وجودم با روشنای اش هستی دهد

ای آسمان برای پیوستن به تو چشم بر تمام زیبایی ها می بندم

زیرا زیبایی را در تو میبینم و از تو می طلبم

می دانم که با تو همه چیز و همه کس خواهم شد

ولی بی تو هیچ خواهم بود

خداوندا تو آسمان من باش و مرا به زندگی دوباره باز گردان

  

 

 دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه

این همه زمان را صبورانه گذرانده ای...

وازغصه ها پر کرده ام من نگاه ملتمسم را

در این که شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و

دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال

با زیبا ترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم


 

 

يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام

سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...

كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟

كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟

چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟

چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟

چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟

آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم

آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند

براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم

شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود

 

 

 

 

من سکوتم حرف است

 

حرف هایم حرف است

خنده هایم خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کـاش می دانـسـتی! ....

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

 

 

 

خدای من رب من عشق من

میخوام تو رو نفس بکشم ...تو رو زندگی کنم ...تو رو بشناسم

میخوام پل بزنم ..از تو به تو

از تو به من

میخوام نهایت ایمان و اعتمادمو محک بزنم ... میخوام سقف ایمانمو بشکنم تا به آسمون تسلیم برسم

میخوام بر فراز قله های معرفت و خودآگاهی پرواز کنم ..میخوام قد عشقمو به قد عشقت برسونم

میخوام روزه سکوت بگیرم ، نیت میکنم 30 روز روزه سکوت قربة الله !

به نیت نزدیکی و دیدار ! میدونی که بهانه این دیدار تویی !

پس استجابت کن سکوتم را !

و تو که آرام میخوانی قنوت گریه هایت را میانه ربنای سبز انگشتانت دعایم کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 13:44  توسط عاشق پاییزی  | 

عیدتون مبارک

 به نام او که حق است

 

سلام سلام سلام

سلام به همه ي دوستاي گل خودم . خوبين ؟

اومدم تا امروز یه آپ بزارم به دو دليل

دليل اول رو همه ميدونين اون هم اينه كه امروز عيد هستش... عیدتون مبارک...فقط  عيدي من يادتون نره.

ولي ولي ولي...

دليل دومش رو هيچكدومتون نميدونين.امروز طبق سال قمري تولد بنده هستش.

به سال قمري نميدونم چندسالم شده فقط ميدونم كه تولدمه.

اي بابا

نميخواين تبريك بگيرن تولدمو؟

حالا من جشن نميگيرم شما نبايد كادو بگيرين يا حداقل تبريك بگين؟؟؟

روزه تولد واقعيم يعني به تاريخ شمسي جبران ميكنم.ولي اونروز حتما حتما حتما بايد با كادو تشريف بيارين وگرنه راتون نميدم بياين داخل.

خب برين شعرهاي امروز رو بخونين.اميدوارم خوشتون بياد.

موفق باشيد دوستاي گلم.

من برم براي خودم شيريني بخرم.

 


 در خلوت من نگاه سبزت جاریست

این قسمت بی تو بودنم اجباریست

افسوس که نمیشود کنارت باشم

بی تو هر ثانیه و لحظه ی من تکراريست

 

 


به من میگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیرمیمیرم... باورم نمی شد... فقط یک امتحان

ساده به او گفتم بمیر...! سالهاست در تنهایی پژمرده ام... - کاش امتحانش نمی کردم

 


در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد

 آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه ی طوفانی ام را حس نکرد

 آنکه سامان غزل هایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد

 


سینه ای سوخته از آتش هجـران دارم

سـالها زغـمش ســر بـه گریبـان دارم

یاکه جانم بستان یا به وصـالش برسـان

بیش ازاینها نه دگر طاقت هجران دارم

 


درجوانی غصه خوردم هیچکس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم ولی مرگ هم یادم نکرد

 


ای کاش بودی تا این جاده ها با آمدن تو بی انتهاتر می شد

می دانی که...؟

زمزمه های دلتنگی من با آمدن تو به پایان میرسد

و شبنم چشمانم به گلهای پژمرده مینشیند

تو رفتی...

و من ماندمو یک دنیا تنهایی....

 

 


خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

 


يادم باشد...

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،


يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،


يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،


يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،


يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،


يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،


يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته!


يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي


قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...


يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق


مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !


يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،


يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...


و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم

 


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ،

گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ،

گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ،

می خواهم پیاده شوم

دکتر شریعتی

 


اميدوارم منو ببخشيد اگه مرتب بهتون سر نميزنم.باور كنيد خيلي مشكل دارم.

اميدوارم در پناهه حق هميشه سلامت و خوش و خرم زندگي كنين.

مواظب خودتون باشين

بازم پيشم بياين

فعلا باي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 8:39  توسط عاشق پاییزی  | 

شعر

هوالحق

سلام به همه ي دوستان گل

اميدوارم حال همتون خوب خوب خوب باشه.

چي؟حال من ؟ مرسي از احوال پرسيهاتون.حال من هم بد نيست.ميگزرونم.

خب امروز ميخوام يكم شوخي كنم.موافقين؟

پس برين بخونين.

نه

.

.

.

.

.

.

.گفتم نه

.

.

.

.

.

.

.

.بدون شعر كه نميشه

 

دو چشم بی قرارت را  ، به یادم خوب حک کردی

 

نپرس از من تو ای هم درد، چرا این گونه دل سردی

 

نبین تو خنده ها یم را ، دل من تلخ گریان است

 

میان بهت چشمانت ، نگا هم سخت حیران است

 

در این تنها یی ا فسوس  ،نخواه گیرم دو دستت را

 

مشو خیره به چشم من بگیر ، از من نگاهت را

 

به زیر سایه ی تردید  ،مخواه عاشق شوم آسان

 

مخواه باور کنم دل را  ،دلم خون است از یاران

 

در این نامردی دوران ، شکستن درد جانکاهی ست

 

رسد روزی که گویی تو ، دلم سودا گر آهی ست

 

گذشته تا ابد با ماست  ، مشو دلخور ز چشمانم

 

که من در این شب افسوس ، همیشه وصل بارانم

 

به پاس سال ها دوری ، دلم مات نگاهت شد

ولی افسوس به جای من ، جدایی غمگسارت شد

 


 روزها می گذرد  لحظه ها از پی هم  می تازند

و گذشت ایام ، چون چروکی است که بر چهره  من می ماند

روزها می گذرند ، که سکوتی ممتد ، بر لبم می رقصد

قصه هایی که زدل می آیند ، زیر سنگینی این بار سکوت

بی صدا می میرند

روز ها می گذرند ، که به خود می گویم

گر کسی آمد و برداشت  زلبم مهر سکوت

گر کسی امد و گفت قطعه شعری بسرود

گر کسی امد و از راه صفا ، دل ما را بربود

حرفها خواهم زد ، شعر ها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان ، قصه ای خواهم ساخت

روزها می گذرند

که به خود می گوییم

گر کسی امد و بر زخم دلم ، مرحمی تازه گذاشت

گر کسی امد و بر روی دلم ، طرحی از خنده گذاشت

گر کسی امد و در خاطر من ، نقشی از خود انداخت

صد زبان باز کنم

قصه ها ساز کنم

گره از ابروی هر غم زده ای در جهان باز کنم 

من به خود می گویم

اگر امد ان شخص !!!!!!!!!!

من به او خواهم گفت ، انچه در محبس دل  زندانیست

من به او خواهم گفت ، تا ابد در دل من مهمانیست

ولی افسوس و دریغ

امدی نقشی  زخود در سرم افکندی

دل ربودی و به زیر قدمت افکندی

دیده دریا کردی

عقل شیدا کردی

طرح جاوید سکوت ، تو به جای لبخند ، بر لبم افکندی

دل به امید دوا امده بود

به جفا درد بر ان زخم کهنه افکندی

روزها می اید

لحظه ها از پی هم می تازند

من به خود می گویم

مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب

من نیستم

آنکه باید می بود ، انکه باید باشم

 


 تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو...


تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو...


تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت...


گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو...


تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو..


تو بگو که ناميدي من ميشم اميد تو...


تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها...


مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو...


تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون...


به خدا ميگم که گريه کنه براي تو...


اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي...


ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو...


کاش تموم نميشد اين روزا اين خاطرها...


تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو...

 

اين شعر رو تقديم به همه ي كسايي ميكنم كه از عشقشون فاصله گرفتن

خداحافظ گل لادن، تمومه عاشقا باختن

ببين من گريه هام ا ز عشق، چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه ،گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابيد، به چشمونم نمي شونه

تو اين شبهاي تودر تو خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو

خداحافظ گل مريم ، گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سکوت و شب ، غم بارون رو بردارم

تو اين روياي سر در گم، خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي تو دست سرد اين مردم

خداحافظ گل پونه، که باروني نمي تونه

طلسم بغض و برداره از اين پاييزه ديوونه

 


واقعا حيفم اومد اين داستان رو براتون نزارم.

بخونين و حتما برام بنويسين نظرتون چيه...

 

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد. ديد كه پيش فرشته هاست 

وبه كارهاي آنها نگاه مي كند. هنگام ورود،دسته بزرگي از 

فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي

را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند،باز مي كنند وآنها را

داخل جعبه مي گذارند.مرد از فرشته اي پرسيد شما چه كار

مي كنيد؟فرشته درحالي كه داشت نامه يي را باز مي كرد،

گفت اينجا بخش دريافت است وما دعاها وتقاضاهاي مردم

از خداوند را تحويل مي گيريم.مرد كمي جلوتر رفت.باز تعدادي

از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و

آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.مرد پرسيدشماها

چه كار مي كنيد؟يكي از فرشتگان با عجله گفت اينجا بخش

ارسال است،ما الطاف ورحمت هاي خداوند را براي بندگان به

زمين مي فرستيم.مرد كمي جلوتر رفت ويك فرشته را ديد كه

بيكار نشسته است.با تعجب از فرشته پرسيد شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد اينجا بخش تصديق جواب است.مردمي كه

دعاهايشان مستجاب شده،بايد جواب بفرستند ولي فقط

عده بسيار كمي جواب مي دهند.مرد از فرشته پرسيد مردم

چگونه مي توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ دادبسيار ساده،

فقط كافيست بگويند

         خدایا شکر

 


دوستاي گلم.ازتون خواهش ميكنم براي اين داداش كوچولوتون كه اينجاست يكم هم شد دعا كنين.

براي من نه براي اوني كه مشكل داره و من هم نميتونم درد كشيدنش رو تحمل كنم.ميگن خدا دعاي كسي رو كه در حق شخص ديگه اي كنه زودتر مستجاب ميكنه.

حيف كه من انگار كلا خدا رو فراموش كردم.اصلا خدارو احساس نميكنم.مگر وقتي كه جونم رو نجات ميده.

تا الان توي همين سه چهار روزه شايد بيشتر از ۴يا ۵بار درحال تصادف بودم.عينا توي همه ي صحنه ها كلا خداروفراموش كرده بودم.

بعد از هر صحنه تازه يادم ميافتاد كه اين خدا هنوز هم دوسم داره.

آخه خدا چرا هنوز هم اين رضاي گناهكار رو كمك ميكني؟

بزار محكم با سر بخوره زمين تا شايد آدم بشه.

تا شايد يادش بمونه كه خدا بهت همه چي داده.

شايد يادش بمونه

شايد ديگه فقط بعد از خوردن غذا ازت تشكر نكنه كه مطمئنم اون هم از روي عادته.

تا شايد ...

خدااااااااااااااااااااااا جووووووووووووووونم كمكم كن.

خيلي بهت احتياج دارم.

ميدونم الان ميگي اين همه كمكت كردم تو آدم نشدي ولي بازم كمك كن

خدااااااااااااااا بهت نياز دارم

خيلي خيلي


 خب دوستاي گلم اين هم از آپ اين هفته

ميخواستم چندتا مطلب طنز هم براتون توي ادامه مطلب قرار بدم ولي ديدم برخلاف چيزي كه فكر ميكردم اين آپ طولاني ميشه براي همين آپ طنز باشه بعدا توي يه فرصت مناسب.

شرمندم دوستان كه مجبورم اينجا و بين آپهام يكم درد و دل كنم.

بخدا دارم زيره بار غم كم ميارم.

اي كاش ميتونستم همه ي دردم رو توي همين وبلاگ بنويسم تا آروم بشم.

اي كاش اين اشكها بهم اجازه ميدادن.

اي كاش...

دوستاي گلم منتظره نظراتون هستم

يا حق

فعلا باي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 22:22  توسط عاشق پاییزی  | 

روزه پدر!!!!

به نام آنکه حق است

سلام به همه ی دوستان گل

سلام به بابای خووووووووووووووووووووووبم

واااااااااااااااااااااااااااااااااای که بازم روزه پدر و مرد اومد و خسته شدم از بس بهم تبریک گفتن و بهم کادو دادن 

شوخی کردم بابا چرا میزنین.

من روزهایی مثل روز پدر و روز مادر و از اینجور روزها رو دوست دارم.حیف که امروز قرار نیست من شاد باشم.بچه ها من الان خیلی ناراحتم.

نمیخوام در مورد این صحبت کنم وگرنه دلم خیلی گرفتست...

خب من واقعا گیج شدم.اصلا یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم.

خب عیب نداره.

خب امروز روزه مرد یا همون پدره.

دیشب پدرم خونه نبود یعنی باید توی شرکت میموند ولی موقع خوردن شیرینی که اون هم من خریده بودم اومد خونه.البته ما که بهش نگفته بودیم ولی تا جعبه ی شیرینی رو باز کردم دیدم صدای دزدگیر ماشین پدرم اومد.همه فهمیدن پدرم اومد(آخه دیشب خونه ی ما مهمون بود)در جعبه ی شیرینی رو که باز کرده بودم گرفتم و رفتم تو راه پله و منتظره پدرم شدم.بماند که کلی شوخی کردم تا پدرم برسه بالا(آخه وقتی حالم خوش نیست با شوخی نمیزارم کسی بفهمه(البته مادرم میفهمه))بعد که رسید باهاش روبوسی کردم و بهش تبریک گفتم.

آخ آخ که براش کادو نخریدم.برای روزه مادر کلی کادو خریده بودما.عیب نداره یه چیزی تو ذهن من هست که امروز میگیرم و بهش هدیه میدم.

 خب خب دیگه چی بگم.

آها

میخواستم به چندتا از دوستام هم که پدراشون از دست دادن تسلیت بگم.البته من اسم نمیبرم که شاید ناراحت بشن.بچه ها قدر خانواده هاتونو بدونین.شاید الان درک نکنین.من که خانوادم همه خدارو ۱۰۰هزار مرتبه شکر سایشون بالای سرمه ولی ازشون دورم برام خیلی سخته.واقعا میگم خیلی نامردیه آدم با کسی که اینهمه برای آدم زحمت میکشه بد رفتار کنه.جواب سر بالا بهش بده.باهاش بلند بلند صحبت کنه.البته نمیگم من ا ین کارارو نمیکنم ولی ای کاش از پدرم یاد میگرفتم.پدرم وقتی پدربزرگم هست حتی پاهاش رو دراز نمیکنه.اگه من پیش پدربزرگم دراز بکشم بهم میگه این شرط ادب نیست.

من و پدرم خیلی باهم بحث میکنیم.البته منظورم دعوا نیستا،بحثه.یعنی در مورد فوتبال و سیاست و خلاصه در مورد همه چی.مثلا یادمه شب مناظره ی احمدی نژاد با موسوی بعد از مناظره من و پدرم دو ساعت داشتیم با هم بحث میکردیم.طوری که مادرم گفت شما دوتا قصد خوابیدن نداری؟کشتین مارو با این بحث کردناتون.

یه صحبتی هم با خدا دارم:

آخه چرا؟خدا؟خب من بد شدم قبول!!!گناهکار شدم قبول!!!هرچی تو بگی.همیشه همینه.یعنی قانونش همینه.شما خدای ما هستی.شما بودین که مارو آفریدین.شما مطمئنا صلاح مارو میخواین.شما میخواین که همه و همه خوب باشن.همه و همه از دستوراتتون پیروی کنن.همه همه اگه حرفای شما رو گوش کنن شما هم بهترین چیزا رو در اختیارشون میزارین.این یه قانونه.من که یه بنده ی کوچکی هستم در مقابل کاری که انجام میدم طبیعتا یه خواستی دارم.اونوقت چطور میشه خدایی به بزرگیه تو.خدایی که هیچکس توی بزرگیش شک نداره.خدایی که اومد و همه ی خداهای دروغین رو از بین برد.خدایی که برای راهنمایی بندگانش پیامبر و راهنما فرستاد.خدایی که کلی فرصت داد تا به سمتش برگردن.خدایی که توانیی همه کاری داره.خدایی که میتونه همه ی گناهکاران رو همه ی اونایی که ناشکری میکنن و دارن فساد رو تو جامعه ترویج میدن و خلاصه قدرت نابودی همه ی اونا رو داره.میتونه همه رو خوب کنه و دنیا بشه پر از خوب.ولی اینکارو نمیکنه.بهمون اختیار داده.مارو آفرید بدون منت.بهمون روزی میده بدون منت.تا الان دیدن کسی که خدارو نمیپرسته نتونه غذا بخوره؟همه چی بهمون داد.اجباری هم برامون نکرده که حتما خوردیم بگیم خدایا شکرت.

ولی بهمون اعلام کرد که من به شما همه چی دادم.اگه کارهایی که من میخوام رو انجام بدین بهترین هدیه ممکن رو به شما میدم.و اون بهشته.اجباری نکرد.اون مارو آفریده و خواسته هاش رو از ما خواسته.گفته این بدن و روحی که من آفریدم مدت معلومی تو دنیا میمونه و بعدش دیگه اختیاری ندارین.دیگه هیچ اختیاری ندارین.اینجا منم که اگه کارهایی که خواستم انجام بدین میبرمتون بهشت.اگه انجام نداده باشین جاتون جهنم.

خب خدا هرچی از بزرگیت بگم کمه ولی میخوام یه کمکی بهم بکنی.ازت خواهش میکنم که بدون من خوشبختش کنی.

اینو از ته قلبم ازت میخوام.ازت میخوام ...

خودت میدونی چی میخوام خدا.اینبار به این بنده ی پر گناهت کمک کن.بزار بتونه طاقت بیاره.میدونی که رضا کلی غم داره.بزار بدون من خوشبخت بشه.نزار بیاد  کنارم بمونه.

قربونت برم خدا

خیلی دوست دارم خدا


بچه ها من این آپ رو در سه نوبت تایپ کردم.یه مقداریش رو صبح و با چشم پر اشک و مقداریش رو بعداز ظهر و با دلی شکسته.ولی از این خط تیره به بعد رو الان دارم مینویسم(۲۱:۵۴) و کمی دلم شاد شده.

آخ بچه ها بعداز ظهر عروسی بودیم چه حاااااااااااااااااااااااااااااالی دادالبته نه خوده عروسی ها بلکه بعد از مراسم پشت ماشین عروس راه افتادن خیلی حال داد.وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر خندیده بودم(البته فقط به ظاهر داشتم میخندیدم)ایشاالله عروسی خودم همتونو دعوت میکنم.البته نه توی وبلاگ بلکه واقعا دعوت میکنمتون که برای عروی بیاید(البته باید اینقدر صبر کنین تا موهاتون عین دندوناتون سفید بشه)

خب بابا از بحث عروسی بیایم بیرون.

بچه ها با اجازتون من دیگه برم

احساس میکنم یه چیزی یادم رفته

صبر کنین فکر کنم

شما فکر میکنین این پست چی کم داره؟

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآههههههها

فهمیدم

ایول به خودم

شما نتونستین حدس بزنین؟

خب معلومه دیگه

شعر نزاشتم

واااااااااااااااااااااااااااااای که شماها اصلا دقت نمیکنین.

برین بخونین

زود زود

.

.

.

.

.

.

ای بابا برید بخونین دیگه..

.

.

.

.

.

.

..

شما که هنوز اینجایید!!!!

برید بخونین:


پدر ای وجودم از تو
                                قدرت و توان گرفته
ای که از دم نفسهات
                                هستی من جان گرفته
پدر ای که از تو جاری
                                خون زندگی تو رگهام
ای که از نور دو چشمت
                                نور زندگی به چشمام
پدر امروز به پاهام
                                دیگه نای رفتنی نیست
جز دریقی رو لبهام
                                دیگه حرف گفتنی نیست
پدر ، پیچ و خم راهم
                                نمیخوام بی راهه باشه
گل سرخ آرزوهام
                                توی فکر غنچه باشه
پدر دست یاری تو
                                اگه دستامو نگیره
کوره راه رفتن من
                                مثل شبهام میشه تیره


 

شرمنده اگه کمه

فقط از دوستان بخاطره اینکه خبرشون نکردم معزرت میخوام.الان وقت ندارم و صبح حتما میام و خبر میدم

فعلا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 22:12  توسط عاشق پاییزی  | 

عاشقانه

به نام آنکه عشق را آفرید

سلااااااااااااام به همه ی دوستای گل

ای خدااااااااااااااااااااااااااااا کلی براتون نوشته بودم که یهو تمام پنجره های اینترنتم بسته شد.ببینین بخاطره شما دارم از اول کلی مینویسم

خب دوستان از همتون بابت اینکه توی این مدت که نبودم (و شرمنده هم هستم) و شما ها لطف کردین و بهم سر زدین کمال تشکر رو دارم.خیلی خیلی ممنون.

واقعا ممنونم بخصوص از اونایی که میدونم درگیر امتحاناتشون بودن و بازهم برای من وقت گزاشتن.و از اینکه به خیلیهاتون توی این مدت سر نزدم خیلی خیلی شرمندم.

خب برین سراغ آپ

این آپ رو تقدیم میکنم به اون کسی که بهم گفت وبلاگت و نوشته هات اصلا احساسی توش نیست.وقتی داشتم این شعرها و داشتان هارو میخوندم اشکم در اومد.البته نمیدونم شاید اون اشکم بخاطره ناراحتی من از یک شخصی باشه ولی به هر حال توی من تاثیر داشت.نمیدونم شاید موقع قرار دادن اینا توی وب هیچ تاثیری روی من نداشته باشه.

خب بیخیال دیگه زیاد حرفیدم برین بخونین و بگید نظر شما در مورد اینا چیه؟


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

 داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

 راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

برگرفته از http://sogand412.blogfa.com

دوستان خوشحال میشم نظر خودتون رو در مورد این داستان و راههای ابراز عشق برام بنویسین.


تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به خاطر عطر نان گرم دوست میدارم

برای برفی که آب میشود دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست میدارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست میدارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم

تو را بی آنکه دوستم بداری دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان برای بنفشی بنفشه ها دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست میدارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست میدارم

اندازه ی قطرات باران اندازه ی ستاره های آسمان دوست میدارم

تو را اندازه ی خودت ، اندازه ی آن قلب پاکت دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم


آدم وقتی عاشق شد ... حتی يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره

اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست

آدم وقتی عاشق شد ... چشمش خود به خود روی همه بسته ميشه

اگه نشد ... اون عشق نيست

آدم وقتی عاشق شد... فقط صلاح و خوبي عشقش رو ميخواد

اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست

آدم وقتی عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره

اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست

آدم وقتي عاشق شد ... نميتونه با بهونه هاي بيخودي عشقش رو ترك كنه

چون تو عاشقي هيچ بهونه اي پذيرفتني نيست


دیوونه

نمی خواستم مثل اشکاش یه روز از چشاش بیفتم

                                                           

                                                      ندونستم زیر پاهاش سنگی بی قیمت ومفتم

 

آرزوم بود با وجودم مثل روحم اشنا شه

 

                                                     واسه فریاد غرورم بال پرواز صدام شه

 

چی شد اون همه احساس اینو هرگز نمی دونم

 

                                                    دیگه بسه شکستن نمی خوام عاشق بمونم

 

گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه

 

                                                    واسه سرسپردگی هاش دیگه لایقم بدونه

 

اما امروز یه غریبست که فقط به من می خنده

 

                                                   دلو دیوونه می دونه درو دیوونه می بنده  

برگرفته از http://sogand412.blogfa.com

 


لطلفت يك طغيان... 

شکست ...
چیزی شکست ...
فکر می کردم صخره موج را می رساند به آسمان !
نرساند ...
شکاند ...
خودم شنیدم صدای ترد ِ شکستن را ...
غرورم بود ... ؟
یا دلم ... ؟
طغیان لطیف و پر سِحر کدامین احساس به پا کرده بود این موج بازی را ؟
چیزی بود که نرم شکست ...
و تنی بود که از غربت ِ معصوم ِ این طغیان، نرم ترک برداشت ...
طغیانی لطیف به اعتماد نجابت صخره ای که ...................


تعریف عشق مثله نگاه تو مشکل است

شاید که عشق سیب  قشنگ مقابل است

تعریف عشق از لب سرخت شنیدنی است

تعریف عشق از لب سرخ تو کامل است

شاید که عشق منظقه ای از جمال توست

شاید که عشق هم به جمال تو مایل است

حوا... عجب جمال شگفتی خدای من!

باور نمی کنم که خمیر تو از گل است

زیبا شدی اگر تو گناهی نکرده ای

اظهار زهد پیش جمال تو مشکل است

کردم هبوط من اگر از لمس سیب تو

جرم تو نیست جرم بزرگ من و دل است

 حوا بیا برای دلم یک غزل بخند

بی خنده تو زندگیم دور باطل است

 بوی بهشت می شنوم از جمال تو

هر جا تویی  بهشت خدا در مقابل است

حوا دلم هوای تو را می کند هنوز 

 حوا دلم فقط به وصال تو مایل است

 من سیب سرخ عشق تو را چیده ام بلی

این سیب سرخ تا به ابد سهم این دل است!


شرمنده اگه اینو ۱۴۰بار خوندین

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید:


چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت

بمونه"


جزیره

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ..

خب دوستان فكر ميكنم براي اين آپ بس باشه.چون آپهاي طولاني خسته كننده ميشن.

براي همين اگه از خوندن اين پست خسته شدين معزرت ميخوام.ميدونم كه الان ميگين تو كه همه ي پستات همينطوريه و هميشه مارو خسته ميكني.

ولي خب زياده ديگه چيكار كنم؟

دوستاي گلم خيلي خيلي خووووووووووووووووووووووووووووبين

منتظر حضور همه ي شما عزيزان هستم

فعلا باي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 10:8  توسط عاشق پاییزی  |